| سه شنبه 24 فروردین 1400 | 03:29
سرزمین رمان
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند
آخرین ارسال های انجمن

بسم الله الرحمن الرحیم

کسی نفهمه

ماه منیر خانم با یک دستش گوشه ی چادرشو سفت گرفته بود. و با دست دیگریش کیسه ی خرید.

از کوچه ها می گذشت و به رهگذرایی که اکثرا آشنا یا همسایه بودن سلام می کرد.

تا اینکه به نزدیکی کوچه خودشون رسید.

صدای آهنگ رقصی تو کوچه غوغا می کرد.

با خودش گفت: حتما یکی از همسایه ها جشن داره.

اما همین که قدم هاش به خونه ی خودشون نزدیک تر شد صدای آهنگ با ولوم بلند تری شنیده می شد.

طوری که مطمئن شد صدا از خونه ی خودشونه.

به حدی عصبی شده بود که کلید توی کیف رو به سختی پیدا کرد.

در باز کرد کیسه ی خرید رو همون گوشه ی حیاط رها کرد و چادرشو روی طناب انداخت و با سرعت به سمت خونه رفت.

سیامک پسر کوچیکه ی ماه منیر که ورود مامانشو از پنجره دید با صدای بلند گفت: خاموشش کنید مامان اومد.

وقتی ماه منیر خانم در باز کرد سکوت خونه رو بغل کرده بود.

لنگه دمپایی برداشت و گفت: ای بی آبروها هنوز چهلم شوهرعمه من نرفته عروسی گرفتید.

کم عمم براتون زحمت کشید؟

اگه به گوشش برسه چی؟

اصن در و همسایه ها چی میگن.

سپهر پسر بزرگ خانواده که 23سالش بود گفت: به گوش عمه خانم نمی رسه که. ازتهران تا کرمان مگه صدا میره؟

همین حرف کافی بود برای شعله ور شدن آتش خشم ماه منیر. با حرص تمام لنگ دمپایی سمت سپهر پرت کرد اما سپهر جا خالی داد و دمپایی محکم به بازوی ساناز (فرزند دوم خانواده 19ساله) که پشت سر سپهر بود خورد.

سانازهم با عصبانیت دمپایی رو به کتف سپهر کوبید و گفت: همش تقصیر تو عه از وقتی کارت اون عروسی اومده خونه رو گذاشتی رو سرت.

سپهر که متوجه نگاه های پر از سوال و خشمگین مامانش شد با ابرو به ساناز اشاره کرد که چیزی نگه .

ماه منیرخانم دستشو به کمر زد و گفت: کیه که نمیدونه ما عزا داریم کارت دعوت اورده.

سپهرعاجزانه گفت: مامان الان عصبی هستید میترسم بلا ملایی سر کارت بیارید آدرسو از دست بدیم بزارید آروم شدید حرف میزنیم.

ماه منیر نشست وسط پذیرایی دستاشو رو به آسمون گرفت و گفت:خدا منو مرگ بده از دست اینا.

سیامک رفت کنار مامانش نشست و گفت:مامان به خدا بگو مرگت نده من بت میگم عروسی کیه.عروسیه رییس شرکت باباس.

سپهر برای سیامک دهن کجی کرد و بعد گفت:بچه ننه.

شوهر ماه منیر خدمت کار یک شرکت ساختمان سازی بود و این اولین بار بود که اونا به یه عروسی مجلل دعوت شده بودن. به همین علت خیلی ذوق داشتن که برن.

اما عمه ی ماه منیر چون این خونه رو برای اینا خریده بود و ماه منیرمستاجر نبودنشو مدیون اون میدونست.

و رفتن به عروسی رو به خاطر احترام به عمه اش که عزا دار بود درست نمیدونست..

با کلی حرف و التماس بچه ها، ماه منیر راضی شد که به عروسی برن اما به شرطی که کسی حتی همسایه ها نفهمن.

یک شب قبل عروسی ماه منیر مشغول سیب زمینی پوست کندن بود و همسرش نیز با سیامک ماشین بازی میکرد. سپهر هم جلوی آینه مدام در حال مدل دادن به موهاش بود و هر از گاهی نظر بقیه رو می پرسید.

یک دفعه ساناز با یک پیرهن بلند صورتی که روش با تور و نگین کار شده بود وارد شد.

گوشه ی پیرهنشو مثل پرنسسا گرفت و چرخی زد و گفت:چطوره؟

سپهر که بلند بلند می خندید گفت: خاک تو سرت مگه تو عروسی؟این چیه پوشیدی. اقا مرتضی پدر خانواده هم لبخندی زد و گفت: دخترم خیلی قشنگه ولی مناسب فردا شب نیس.

ماه منیر بلند شد و گوشه ی پیرهن ساناز گرفت و گفت:جونت دراد دختره ی بی عقل. این لباس حنا بندون شیداس حتما رفتی گفتی میخوایم بریم عروسی.

سانازسرشو انداخت پایین و گفت:نه گفتم میخوام از روش طراحی کنم.

سپهردستی به موهاش زد و گفت: خواهر من، بی کلاس جانم، اونا حتی عروساشونم این لباسای خز رو نمیپوشن.

ساناز با بغض گفت:حالا من چی بپوشم آخه؟

ماه منیربا اخم گفت:بفرما هی گفتم نریم حالا خانم میگه لباس ندارم چیه نکنه انتظا ر دارید بریم براتون لباسم بخریم انگار یادتون رفته حقوق باباتون چقده.

عروسی فامیلتون که نیس برید وسط برقصید. میرید یه گوشه میشنید تاآخر مجلس همین.تو دید نیستین که انقد رو لباسا حساسین.

اقا مرتضی گفت: من یه خورده از پس اندازم مونده ساناز جان دخترم فردا برو لباس بخر.

ساناز که با شنیدن این حرف کلی ذوق کرد سریع رفت باباشو بوسید.

سپهر هم گفت: منم نیما دوستم یه کت شلوار شیک داره اونا رو میارم.

سیامک هم به صدا دراومد و گفت:من چی بپوشم؟

ماه منیرگفت: تولباس مهمونیات خوبن.

اون شب سپهرتا صبح هزاران بار خودشو توی کت شلوار بین مهمون های خاص اون عروسی مجلل تصور کرد.

سانازهم از شوق و ذوق خرید لباس تا نیمه های شب بیدار بود.

بعد از ظهر روز بعد هر کدوم مشغول کاری بودن.سپهر زیر لب شعر میخوند و موهاشو سشوار میکشید.

ساناز هم با پوشیدن لباسای جدیدش جلوی اینه خودشو برانداز می کرد.

ماه منیرخانم هم مشغول جارو کردن حیاط بود.سیامک هم با باباش به ارایشگاه رفته بود.نزدیکای غروب همه اعضای خانواده حاضر بودند بچه ها که خیلی ذوق داشتن همگی توی حیاط منتظر سپهر گفت:حتما آژانسه بیاید بریم.

همه با هم به بیرون رفتند اما آ ژانس نبود بلکه عمه خانم با چمدون دستش بود.

 

 

 

  • اشتراک گذاری
  • 877 روز پيش
  • آتوسا رازانی
  • 783 بار بازدید
  • 2 نظر
https://www.sarzaminroman.ir/?p=568
لینک کوتاه مطلب:
درباره آتوسا رازانی
آتوسارازانی هستم متولد ۱۴دی۷۵. فارغ التحصیل بهداشت دهان دندان. هرکسی بایه چیزی آروم میگیره منم بانوشتن آروم میگیرم.
نظرات این مطلب
  • Alireza
    یکشنبه 27 آبان 1397 | 19:24

    همش با خودم میگفتم که اخر این داستان میخواد به کجا برسه که یهو شوکم کردی عالیییی بودددد

    • آتوسا رازانی
      یکشنبه 27 آبان 1397 | 20:40

      ممنون ازشما

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

ساماندهی

logo-samandehi

درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
آخرین نظرات
error: هشدار: محتوا محافظت می شود !!
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.