| سه شنبه 24 فروردین 1400 | 04:24
سرزمین رمان
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند
آخرین ارسال های انجمن

دوخط موازی هیچوقت بهم نمی رسن.ما دو خط موازیی بودیم که سرنوشت برایمان اینگونه رقم زد…قرار نبود عاشق هم شویم.اما عشق که دلیل و منطق نمی شناسد…ازکجا معلوم شاید دو خط موازی هم عاشق هم شوند.
کم حرف شده بود, بیشتر اوقات را در اتاق می گذراند. از زندگی خسته بود . خسته…. مادر وارد اتاق شد مثل چند وقت اخیر سینی غذای دست نخورده را برداشت و با حسرت به دخترکش خیره شد,کمی بعد از اتاق خارج شد. گلوی دختر پر از بغض بود. نیاز داشت با کسی صحبت کند,بلند شد و از اتاق خارج شد . به سوی اتاق برادرش رفت در زد و وارد شد .پسر از دیدن خواهر عزیزتر از جانش از اتاق بیرون آمده,خوشحال بود. رها بی حرف به طرف رهام به راه افتاد. رهام‌اغوشش را باز کرد و رها خود را در اغوش برادرش جا داد. بعد از مدتی طولانی اشک از چشمان رها جاری شد و با صدای بغض دار و گرفته ای لب زد : رهام؟ رهام با خوشحالی مشهود در صدایش گفت: جانم؟ رها با لحنی سرد گفت: منو می بری اونجا؟می خوام با چشمای خودم ببینم. رهام اخمی کمرنگ در پیشانی اش نشاند و گفت: نمی شه رها حالت بد می شه. اما رها مصمم گفت: می خوام ببینم,لطفا. رهام ناچار به رها گفت آماده شود. رها وارد اتاقش شد و لباس های سیاه رنگش را پوشید و از اتاق خارج شد. مادر که رها را پس از مدت ها با لباس بیرون می دید تعجب کرد. رها به سمت مادر رفت و او را در آغوش گرفت. رهام مدتی بعد آمد و آن ها راهی شدند. ایستاده بود و با چشمانی خالی از حس به اسم روی قبر نگاه می کرد(آرین حسینی) نشست. دستی روی اسمش کشید. زیر لب زمزمه کرد: زندگی من چرا زیر این همه خاکی؟ چرا تنهام گذاشتی؟ زندگیمون داشت قشنگ می شد, داشتیم بهم می رسیدیم, چرا رفتی آخه؟ چشمانش از شدت گریه می سوخت. کم نبود امید زندگی اش رفته بود… تصمیمش را گرفته بود. با لبخند به سمت روهام رفت.
دوماه بعد
روهام با چشمای قرمز به اسم روی قبر خیره بود( رها وکیلی ). خواهر دردانه اش رفته بود. خواهرش نتوانسته بود تحمل کند و…. سخت بود. خواهر کوچولویش عاشق بود. آری او عاشق بود. عاشق واقعی…
عشق حس شیرینی ست ک بدون اینکه متوجه شوی به سراغت می آید. عشق یعنی یک نفر بشود دنیایت,بشوی دنیایش.وقتی عشق به سراغت می آید متوجه اطرافت نیستی و تمام فکر و ذکرت پیش یک نفر است.وقتی از عشقت جدا می شوی دیگر زندگی برایت مفهوم‌ ندارد. رهای داستان وقتی از عشقش جدا شد نتوانست تحمل کند.رها بد شکست… رهام از دیدن خواهرش در آن وضعیت شکست…کمرش خم شد…موهایش سفید شد…حالا رهای داستان پیش عشقش است.پیش عشقش آرامش دارد…

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
  • 621 روز پيش
  • یاسمین ابراهیمی
  • 717 بار بازدید
  • یک نظر
https://www.sarzaminroman.ir/?p=5519
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • نگار
    سه شنبه 12 شهریور 1398 | 17:27

    😔😔😔😔قشنگ بود

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

ساماندهی

logo-samandehi

درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
آخرین نظرات
error: هشدار: محتوا محافظت می شود !!
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.