| سه شنبه 24 فروردین 1400 | 04:56
سرزمین رمان
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند
آخرین ارسال های انجمن

بنام خدا وضوی عشق از آب طهورا به نیت زیارت کعبه‌ی عشق گرفتم. امانت مادرم زهرا را هم چون تاجی از جنس غرور وسربلندی برسر نهادم. و پابر جاده‌ی دلدادگی به مقصد معشوق گذاشتم. تا چشمم به دلدسته‌ی عرش خراشش افتاد تعظیمی به عظمت خورشید فروزانش کردم. دست بر سینه نهادم و ذکرعشق سرودم: - السلام العلیک یا موسی الرضا. الماس‌های وجودم از فراغ و دلتنگی ...

  • 515 روز پيش
  • سمانه خلیلی امند
  • 248 بار بازدید
  • ارسال نظر

چشمان آراسته میشی رنگ بود ...موهای خرمایی بلند و پر پشت که همیشه انها رو گیس میکرد و می انداخت روی شانه هایش ...صدای آراسته رسا و بسیار زیبا بود و مخاطب را ب هم صحبتی با او تشویق میکرد ... از همه اینها گیرا تر اخلاق بسیار خوب و شایسته ی آراسته بود...بسیار مهربان،گشاده رو،خوش اخلاق و خوش زبان بود...ب ...

  • 516 روز پيش
  • عسل موسوی نسب
  • 380 بار بازدید
  • یک نظر

خانه عمو اسحاق تنها خانه آن حوالی بود ک چاه پر ابی داشت و همسایگان از آن بهره میبردند از آن گذشته در روستا همه برای عمو اسحاق احترام خاصی قائل بودند مردی قد خمیده لاغر و افتاده با ریش و سبیل های سیاهی ک چند تار سفید ب تازگی لای انها مشخص شده بود و سری تاس ک چند دانه مو ...

  • 524 روز پيش
  • عسل موسوی نسب
  • 419 بار بازدید
  • ارسال نظر

ماه من، نمیدانم کیستی، چیستی و در کجای جهان روزگار میگذرانی، اما میدانم هر که و هر چه باشی، در هر کجا که باشی، سهم دل خودم خواهی شد عاقبت، ایمان دارم که خدایمان من و تو را برای هم آفریده است، که عاقبت دست تو را میرساند ب دستان خالی من، که اگر جز این بود معبودم رویای ...

"اعتراف کاراگاه میامی" مثل روز های عادی به دفتر کارم رفتم. سرباز از جای خودش بلند شد و به من ادای احترام کرد و گفت: - قربانی خانوم جوان توی دفترتون منتظر شما است. در اتاقم رو باز کردم و دیدم یک خانوم حدودا بیست و سه ساله بسیار زیبا بلند شد و به من لبخند زد و گفتم : - خواهش ...

دانلود رمان اشک نیلوفر نویسنده بهار نصر

[caption id="attachment_10365" align="alignnone" width="756"] جلد رمان اشک نیلوفر [/caption] [caption id="attachment_10367" align="alignnone" width="756"] عکس [/caption] [caption id="attachment_10369" align="alignnone" width="643"] شخصیت آرمان [/caption] خلاصه رمان: سه تا دختر از شمال دانشگاه تهران قبول میشن ولی نمیتونن خوابگاه جور کنن و بدون اطلاع به خوانواده هاشون با سه تا پسر دیگه که همین شرایطو داشتن ازدواج میکنن و همخونه میشن.بین دوتا از ...

  • 531 روز پيش
  • بهار نصر
  • 29,302 بار بازدید
  • 20 نظر

امروز کاملا اتفاقی فهمیدم که...باید حواسم بیشتر به خودم، دلم و احساسم باشد...فهمیدم که خیلی جاها در مقابل خیلی از کسانی که اسم آدم را یدک میکشند از دل و احساسم غافل شدم...درش را در مقابل گربه‌های بی حیا مهر و موم نکرده بودم...و آمدند بر سر دیزی نشستند و کندند و بردند و رسم بی حیایی را الحق ...

پاییز چرخه ی بی انتها فصل پاییز، و من در باغ مشغول قدم زدن هستم با هر قدم ناله های برگ هایی را می شنیدم که روزی بر فراز شاخه ها به من نیش خند می زدند ولی حالا گریه کنان به زمین سقوط کردن و از خانه دور شدن. باغ بان که در فصل بهار از میوه های درختان شاد بود، ...

  • 537 روز پيش
  • پویا
  • 384 بار بازدید
  • یک نظر
ساماندهی

logo-samandehi

درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
آخرین نظرات
error: هشدار: محتوا محافظت می شود !!
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.