| سه شنبه 24 فروردین 1400 | 03:27
سرزمین رمان
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند
آخرین ارسال های انجمن

یلدایی از تو گونه‌های قرمزت، چون اناری خونین رنگ، سرخی شب یلدای من است. پیچ و تاپ موهای‌ قهوهایت، چون موج دریایی‌ست که برای شب یلدای من است. لب‌های قرمزت، همچون سیب سرخی، میوه‌ی شب یلدای من است. آغوش ظریفت، شکننده‌ترین ظروفِ سفره‌ی شب یلدای من است. چشمان مهربانت، مانند عسل، شیرینی سفره‌ی شب یلدای من است. شب مژگانت، بلندترین سیاهی شب یلدای من است. صدای دلنشینت، ...

  • 112 روز پيش
  • ستایش نوکاریزی
  • 180 بار بازدید
  • ارسال نظر

پاییز پایان عاشقانه‌هاست... پایان قدم زدن‌های دونفره، در خیابان‌های خلوت، زیر اشک‌های آسمان... پایان غم دل‌انگیز آسمان، پایان بغض سنگینی که تمام جهان را فرا گرفته بود. پاییز اکنون با چشمان عسلی و لباس نارنجی، توشه‌اش را جمع کرده و راهی سفر است؛ گویی او نیز ناامید از آمدن تو، کاسه‌ی صبرش لبریز شده و جایش را به سرما می دهد. قلب مهربان پاییز ...

زود خود را برسان یلدا رفت او به دنبال تو آمد اما تنها رفت دلش همچون قفس تنگ اناری بشکست خونش از سینه برون آمده و بالا رفت آسمان سخت به آغوش کشد یلدا را اوکه در حسرت گرمای همین سرما رفت نوبهاری دلش از سردی این غنچه گرفت کوله بر دوش از این حادثه ی فردا رفت شب و تاریکی و حافظ به دلم چنگ زدند سرّ سودای ...

  • 114 روز پيش
  • ارغوان
  • 214 بار بازدید
  • یک نظر

بیا، من را حتما می‌یابی. شمع ها سوخته‌اند... خانه در تاریکی عمیقی فرو رفته است و من هنوز... پشت آن پنجره، منتظرت هستم. اگر یادت آمد، منی هستم، بیا! گل سرخی را که دوست داشتم هم با خودت بیاور. ولی... به آن خانه‌ی قدیمی نرو. چیزی جز خرابه پیدا نمی‌کنی. آنجایی بیا که با هم آشنا شدیم. بین آن همه سنگ قبرهای مرده... بین آن همه روح های زنده... من را حتماً ...

  • 117 روز پيش
  • ستایش نوکاریزی
  • 220 بار بازدید
  • ارسال نظر

می‌گویند عشق را فقط در چشمان یار می‌توان دید و من دیدم. هر بار که آسمان چشمانت را دید زدم، دیدم. هر بار که برایم خندیدی، برق چشمانت را دیدم. هر بار که برایم اشک ریختی، زلالی اشک‌هایت را دیدم. عشق را دیدم. عشق را در تمام وجودت دیدم و به این باور رسیدم که تا چشمانم هست، نیازی به اثبات عشق نیست. چون تو هم، ...

زانوهایم را در بر گرفته، و سر بر روی دستانم نهاده بودم. از ترس تاریکی پیرامونم، چشمانم را بهم می‌فشردم. آخر سیاهی هراس‌انگیز آسمان، به دلم رخنه کرده بود و می‌ترسیدم چشم هایم را از هم بگشایم! و اما عشق، که اگر هر زمانی به آن فک میکردم ذهنم بال هایِ خود را باز میکرد و سپس در اعماق رویاهایم به پرواز ...

آسمان در تاریکی خفته و من در کوچه‌های شب پرسه می‌زنم. ماه چون چراغی تابان، چهره‌ی خسته‌ی مرا نمایان می‌کند. گیسوانم پریشان، جامه‌های کهنه‌ام پاره و چرک شده است. چه تقدیریست که من را به اینجا کشاند، نمی‌دانم؛ ولی زمانی که چشم‌های کبود شده‌ام را گشاد کرده و خیره به آسمان چشم می‌دوزم. حسی غریب در وجودم زبانه می‌کشد. گاهی با خود گمان می‌کنم این حس همانی‌ست که سالیان دراز در پی‌اش ...

  • 204 روز پيش
  • سارا سیارا
  • 328 بار بازدید
  • 6 نظر
دلنوشته پاییز زندگی درخت هایمان شدیم. نویسنده لیلا مدرس

برگ قصه‌ی ما، تنها روی درختش مانده بود. با دیدن بازیگوشی برگ‌های آزاد و رها، دلش پر می‌زد تا به جمعشان اضافه شود. اما طاقت دل کندن از درختش را نداشت؛ به او قول داده بود که تا آخر کنارش می‌ماند. مدتی گذشت؛ متوجه دلبری‌های برگ تنهای درخت کناری شد. چه باید می‌کرد با دلبری‌های برگی که قلبش را برده بود. دلش می‌خواست با آن ...

  • 244 روز پيش
  • لیلا مدرس
  • 474 بار بازدید
  • 2 نظر

ببین، چگونه بر تخت روزگار نشسته ای؟ و مطمئن باش، پروردگارت هرگز تو را رها نمی‌کند. و به تو، پشت نخواهد کرد. زیرا، کلام مهربان اش، آن‌قدر نوازشگر است، که همه‌ی دردهای تلخ روزگار را از دل و جانت می‌شوید. آن‌گاه که خداوند، سوگند یاد می‌کند به ابتدای روز، وقتی‌که خورشید پرتو افشانی می‌کند، و سوگند یاد می‌کند به شب، هنگامی‌که جهان آرام می‌گیرد، و می‌گوید که من، تو را رها ...

  • 253 روز پيش
  • مرضیه باقری دهبالایی
  • 169 بار بازدید
  • ارسال نظر

تو می‌آیی : تو نیستی. نیستی اما من به طبق عادت دیرینه، هر غروب تابستان، به بلندای دشت می‌روم و می‌نشینم به تماشای منظره‌ای که عشقمان را ساخت. نمی‌دانم، هنوز هم چیزی از رقص احساسمان به یاد داری یا نه؟ اما من، هنوز هم در تماشای تابلویی که برایمان عشق می‌ساخت؛ غرقم. هنوز هم لباس‌هایم را با تو و به یاد طرز پوشیدن ...

  • 255 روز پيش
  • مرضیه باقری دهبالایی
  • 255 بار بازدید
  • ارسال نظر
ساماندهی

logo-samandehi

درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
آخرین نظرات
error: هشدار: محتوا محافظت می شود !!
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.