| سه شنبه 24 فروردین 1400 | 05:23
سرزمین رمان
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند
آخرین ارسال های انجمن
داستان کوتاه غبار مرگ در بن‌بست شمالی نویسنده زینب قشقایی

داستان کوتاه غبار مرگ در بن‌بست شمالی نویسنده زینب قشقایی حوالی نیمه شب با پریزاد از تالار خارج شدیم، دیروقت بود اما ساعت دقیق را نمی‌دانستم. شب پرماجرا و خاطره انگیزی بود. از همان سرشب دهانمان تا بناگوشمان باز بود و با بچه‌ها، دورهمی را خوش گذرانده بودیم. خستگی تمام بدنم را احاطه کرده بود؛ زیر لب زمزمه می‌کردم به قول مامان تا باشه ...

داستان کوتا دروازه‌ی مردگان نویسنده سارا حسن زاده

دروازه ی مردگان وقتی کسی بهت محل نذاره، وقتی برای هیچ کس مهم نباشی، وقتی به آخر راه برسی و مرگ بشه شروع دوباره زندگیت... خداحواسش بهت هست، وقتی که از همه چی ناامیدی. شاید تنها محبت کردن بتونه تو رو از این باتلاق دربیاره، پس آروم بخواب! مارا در اینستاگرام دنبال کنید <h2 چندین روز است که دروازه‌ی مردگان باز شده و هر شب قربانیان ...

  • 92 روز پيش
  • sara toot
  • 5,863 بار بازدید
  • یک نظر
طلوع بعد از تو یک داستان کوتاه از نویسنده ستایش نوکاریزی

مارا در اینستاگرام دنبال کنید... همان خورشیدی-که بی صبرانه-منتظر طلوعش بودم. طلوع... همان طلوعی-که چشم-بر هم نمی‌گذاشتم که نکند تماشایش را از دست بدهم. من فرق کرده‌ام؛ ولی طلوع خورشید نه! طلوع خورشید همان طلوع خورشیدی است که از کودکی‌ام مشتاقانه نگاهش می‌کردم. من عاشق طلوع هستم. ولی... این طلوعی که همین حالا پیش روی من است، چرا انقدر مرا غمگین می‌کند؟ چه بر سرم آمد بعد از ...

  • 98 روز پيش
  • ستایش نوکاریزی
  • 309 بار بازدید
  • ارسال نظر
داستان کوتاه آرزویی که آ رزویم نبود نویسنده لیلا مدرس

روی نیمکت پارک نشسته بودم و ریزش برگ‌های پاییزی را نگاه می‌کردم. عمر من هم همانند این برگ‌ها، رو به پایان بود و باید کاری می‌کردم؛ نه برای خودم بلکه برای پسرکم که هشت سال داشت و بی‌خبر از گرفتاری‌های من، مقابل چشمانم در حال تاب بازی کردن و سر خوردن بود. دلتنگش می‌شدم. به این فکر می‌کردم که بعد ...

  • 116 روز پيش
  • لیلا مدرس
  • 282 بار بازدید
  • 2 نظر
داستان کوتاه شهامت یعنی بهنام نویسنده مصطفی ارشد

شهامت یعنی بهنام بعد از دو ‌ساعت سفر، به فرودگاهِ مشهد رسیدیم. وقتی داخلِ تاکسی، از شیشه‌ی سه‌گوش کوچکِ صندلی عقب، به محوطه‌ی فرودگاه نگاه می‌کردم؛ حسابی از بزرگی فرودگاه و صدای وحشتناک هواپیماهایی که مو به تن آدم سیخ می‌کرد، خوف کرده بودم. پدرم که از ترس من خبر داشت، از خود نیشابور تا به اینجا من را دلداری می‌داد و از ...

داستان کوتاه تیام نویسنده مصطفی ارشد

تیام روزگاری در روستای دیزباد علیا، پسری زندگی می‌کرد که نامش بهداد بود. در نزدیکی خانه‌ی بهداد یک قلعه‌ی گِلی کوچک قرار داشت و او عادت داشت که هر شب، در کنار رودی که در چند قدمی قلعه بود بنشیند. یک شب در اوایل فصل بهار، به دیوار قلعه تکیه داده بود که آسمان و ماهِ زیبا را در بالای سرش تماشا ...

  • 154 روز پيش
  • مصطفی ارشد
  • 266 بار بازدید
  • یک نظر
داستان کوتاه شهد شیرین نویسنده مصطفی ارشد

شهد شیرین به اطرافم سر می‌چرخاندم و به دنبال سوژه‌ی جدیدی برای عکس گرفتن بودم تا بهانه‌ی‌ تازه‌ای برای غرولندهای خسروی درست نکنم. ناگهان میان آن همه ازدحام و هیاهوی بچه‌ها، در آن‌طرف خیابانِ لادن، داخلِ پارک، واکنش جالب یک پسربچه با موهای فرفری، من را به خنده وادار کرد. خنده‌ای که یک بخش از گذشته‌ی شیرین کودکی‌ام را به یاد آورد. پسربچه ...

  • 162 روز پيش
  • مصطفی ارشد
  • 204 بار بازدید
  • یک نظر
داستان کوتاه گل های به یغما رفته نویسنده مصطفی ارشد

داستان کوتاه : گل‌های به یغما رفته نویسنده: مصطفی ارشد اسم من دریاست. پاییز امسال که برگ‌ها رنگی شود و دانه دانه خودشان را به تنِ لخت خیابان بسپارند، تازه سنِ من دو رقمی می‌شود و به قول پدربزرگم برای خودم خانمی می‌شوم؛ می‌توانم دیگر چایی درست کنم و صبحانه آماده کنم و از همه مهم‌تر اینکه قدِ من به اندازه‌ی کابینت‌های ...

  • 168 روز پيش
  • مصطفی ارشد
  • 281 بار بازدید
  • 2 نظر
داستان کوتاه خورشید زندگی خودت باش نویسنده لیلا مدرس

خورشید زندگی خودت باش. نویسنده: لیلا مدرس از خوشحالی، سر از پا نمی‌شناخت. بالاخره بعد از کلی درمان، دکتر به او اجازه‌ی بارداری داده بود و این مطلوب‌ترین اتفاق ممکن، طی این چند ماه اخیر بود. برای گفتن این خبر به مسعود، می‌بایست تا شب منتظرش می‌ماند.‌ باید هر چه زودتر او را هم در خوشحالی خود سهیم می‌کرد؛ با یک برنامه‌ریزی ...

  • 174 روز پيش
  • لیلا مدرس
  • 354 بار بازدید
  • 4 نظر
داستان کوتاه پرواز تلخ هفتصد و پنجاه و دو نویسنده ستایش نوکاریزی

نام داستان: پرواز تلخ هفتصد و پنجاه و دو! نام نویسنده: ستایش نوکاریزی - حس بدی به رفتنت دارم آیدا! آیدا لبخندی به نگرانی‌های همسرش زد. - عزیزم نمی‌خوام برم بمیرم که... یک سفرِ چند روزس که برم مامان رو ببینم، باز برمی‌گردم. امیر با نگرانی به صورت زیبای همسرش نگاه کرد؛ حس بدی به رفتنش داشت؛ حسی که وادارش می‌کرد او را از فرودگاه ...

  • 175 روز پيش
  • ستایش نوکاریزی
  • 468 بار بازدید
  • 12 نظر
ساماندهی

logo-samandehi

درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
آخرین نظرات
error: هشدار: محتوا محافظت می شود !!
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.