| سه شنبه 24 فروردین 1400 | 05:09
سرزمین رمان
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند
آخرین ارسال های انجمن
داستان کوتا قضاوت عشق نویسنده لیلا مدرس

دخترک، با تمام وجود فریاد می‌زد: - به خدا من کاری نکردم. بسه، توروخدا بسه. اما انگار کسی صدایش را نمی‌شنید. خواهر و مادر همسرش، رهایش نمی‌کردند. عصبانی بودند و کتک‌ خوردن ملیکا را، حقش می‌دانستند. همسایه‌های دل‌رحم، با دیدن صحنه‌های دل‌خراش کتک خوردن دخترک، خبر را به گوش مادرش، رسانده بودند. مادر، هراسان خود را به آنها رسانده بود. فاصله‌‌ی خانه‌ی ...

  • 286 روز پيش
  • لیلا مدرس
  • 699 بار بازدید
  • 12 نظر

به نام حق مردها-گریه-نمی‌کنند نیلوفر قنبری(سها) آدم های این دوره و زمانه محبت سرشان نمی‌شود. تلخ می‌شوی زهر می‌کنی اوقاتشان را قَدرت را بیشتر می‌فهمند محبتِ نابِ قلبِ پاکتان را تقدیم خودتان کنید نه این آدم‌های تلخ پسند. تلخ باشید مثل قهوه نچسب باشید مثل نمک دور باشید مثل ستاره... قسمت اول قوری کوچک را، روی کتری رنگ و رو رفته‌ی نارنجی گذاشتم و از آشپزخانه خارج شدم، بیرون آمدنم ...

  • 783 روز پيش
  • نیلوفر
  • 764 بار بازدید
  • یک نظر

ماشین را پارک کردند و پیاده شدند. سینا رو به برادر دوقلویش نیما کرد و گفت: - صندوق رو بزن، کوله ها رو برداریم. پس از برداشتن کوله پشتی‌هایشان با خنده به سمت جمع دوستانِ‌شان رفتند. صدای سلام و احوال‌پرسی در پایین کوه تنها صدایی بود که به گوش می‌رسید. کامبیز نگاهی به آن طبیعت بکر کرد و در دلش قدرت خدا را ...

کلافه کلیدش را در قفل در انداخت. اه لعنتی هر چه کلید را می چرخاند در باز نمی شد. صدای باد پاییزی که زوزه کشان موهای خوش حالت خرمایی اش را به دشتی طوفانی تبدیل می کرد، روی اعصابش بود. بالاخره بعد از تعویض کلید، در را باز کرد و به شدت به هم کوبید. نگاه بی تفاوت و گذارایش ...

  • 811 روز پيش
  • محدثه
  • 961 بار بازدید
  • 6 نظر

لاعلاج از تمام عالم و آدم به پسر عمویش پناه می‌برد. وقتی وارد آن مغازه‌ی کریستال می‌شود به یاد می‌آورد که روزی کجا بود و به کجا رسیده است. - سلام ناصر. ناصر با شنیدن صدایی که روزگاری عاشقانه می‌پرستید، به سمتش بر‌می‌گردد و با دیدن نادیا در آن وضعیت قلبش درد می‌گیرد. نادیایی که روزگاری لباسانش زبانزد فامیل بود حالا با ...

____ من یک پدرم____ -آقا یوسف همه رفتن هواخوری، شما نمیاین؟ -نه قربانعلی تو برو. بعد از رفتن قربانعلی روی تخت دراز کشیدم و دوباره غرق گذشته شدم. " - بابا، نمیای بریم؟ -چرا؟ قربونت برم الان میام. باهم به سمت کوه به راه افتادیم؛ سارا خیلی خوشحال و سرحال بود و این موضوع مرا غرق لذت می‌کرد. این خوشحالی را مدیون افشین بودم، در این مدت ...

نگارین خودمو برای شنیدن هر حرفی آماده کرده بودم، جز این حرفا که مثل تیری تو قلبم نشست و چند تیکه‌ش کرد. چهره‌ی بی روحش رو از من گرفت، دست توی جیباش کرد و رو به پنجره‌ی اتاق که میشد از اونجا خیابون شلوغ رو دید، با صدایی که بلند نبود، ولی تلخ‌تر از قبل گفت: - متاسفم، همونطور که گفتم... آه غلیظی ...

بسم الله الرحمن الرحیم کسی نفهمه ماه منیر خانم با یک دستش گوشه ی چادرشو سفت گرفته بود. و با دست دیگریش کیسه ی خرید. از کوچه ها می گذشت و به رهگذرایی که اکثرا آشنا یا همسایه بودن سلام می کرد. تا اینکه به نزدیکی کوچه خودشون رسید. صدای آهنگ رقصی تو کوچه غوغا می کرد. با خودش گفت: حتما یکی از همسایه ها جشن ...

  • 877 روز پيش
  • آتوسا رازانی
  • 783 بار بازدید
  • 2 نظر

با احساس جای خالی مت لای پلکانم را باز کردم. نور نارنجی رنگ یخچال از اتاق هم قابل مشاهده بود.  نگاهی به لیوان روی میز کنار تخت انداختم خالی بود؛ لیوان را برداشتم و به سمت یخچال رفتم. به مت که رو به یخچال و پشت به من ایستاده بود گفتم: _مت می شه بطری آب رو بدی؟ مت بی حرف بطری را برداشت ...

  • 878 روز پيش
  • YAME
  • 997 بار بازدید
  • 2 نظر

بسم الله الرحمن الرحیم معدن آرامش اتوسارازانی صدای موزیک بلند کردم. زیک زاکی قدم برمیداشتم وبا خواننده زمزمه میکردم. همه میگن روت حساسم اخه توفرق داری واسم دورخودم میچرخیدم وسرمست با آوای خواننده فریاد میکشیدم.. روی ابرا بودم تا اینکه با صدای زنگ خونه،مجبورشدم ابرا رو ترک کنم و به زمین فرود بیام. شالمو از رخت اویز برداشتم ؛کج وکوله سرم کردم وصدای موزیک کم. با بازشدن در ...

  • 885 روز پيش
  • آتوسا رازانی
  • 1,452 بار بازدید
  • 12 نظر
ساماندهی

logo-samandehi

درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
آخرین نظرات
error: هشدار: محتوا محافظت می شود !!
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.